عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

54

شرف النبي ص ( فارسي )

سخت فرو گرفت ، پس فرو گذاشت و گفت بخوان . رسول عليه السلام ترسيد كه بار ديگر سخت فرو گيرد . گفت : چه بخوانم ، گفت : بخوان : اقرأ باسم ربك تا آخر سورت . ( 1 ) و آورده‌اند كه خديجه رسول را گفت چون جبريل به تو آيد مرا خبر ده . چون جبريل بيامد محمد خديجه را گفت جبريل آمد . خديجه گفت : بيا بر ران چپ من نشين . رسول چنان كرد . پس گفت : جبريل را مىبينى ؟ گفت : بلى . خديجه گفت : برخيز و بر ران راست من نشين . رسول چنان كرد . پس گفت ، جبريل را مىبينى . رسول گفت : بلى . پس خديجه مقنعه از سر برگرفت ، و سر گشوده بگذاشت . پس گفت : مىبينى ؟ گفت : نى . پس خديجه گفت : بشارت باد ترا كه آن فرشته است و ديو نيست . پس در ماه رمضان سورهء انا انزلناه فرو آمد . و گفته‌اند كه اول آيتى كه در ماه رمضان فرو آمد ، اين آيت بود . شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن . پس رسول گفت : مرا فرموده‌اند كه خديجه را مژده دهم به خانه‌اى در بهشت از جوهر كه در آن خانه هيچ آشوبى نباشد . پس روزى چند وحى نمىآمد . و سبب آن بود كه زنى بيامد و از رسول مسئله پرسيد . رسول گفت : فردا جواب بگويم . پس زن فردا باز آمد . رسول جواب نداد . زن گفت : شيطان تو ترا دشمن گرفته است . پس جبريل عليه السلام آمد و سورهء و الضحى آورد تا آنجا كه ما ودعك ربك و ما قلى . ( 2 ) على بن ابى طالب روايت كرده است از رسول كه گفت : هرگز همت نكرده‌ام به چيزى از آنچه اهل جاهليت همت كردندى مگر دو شب كه خداى تعالى مرا نگاه داشت . از آن يك شب جماعتى جوانان مكه را گفتم و ما گوسفندان را نگاه مىداشتيم . من صاحب خود را گفتم : نظرى مىدار به گوسفندان من تا من در مكه روم و تماشائى كنم چون جوانان ديگر . پس در مكه رفتم ، نخست سرائى كه برسيدم آواز نى و دف و ناى شنيدم . من پرسيدم كه اين چيست ؟